شهید مهدی ابراهیمی از این نسل جوانان بود. او در حالی که 31 بهار از زندگی پر از تلاش و مبارزه اش می گذشت در حمله تروریستی منافقین به نماز جمعه به آرزویش برای وصال به قافله شهدا نایل شد. کسی که پای ثابت مبارزات سیاسی و تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی بود و بعد از پیروزی انقلاب نیز با پوشیدن لباس سبز پاسداری ابتدا در جبهه غرب و کردستان و سپس در جنوب دوشادوش رزمندگان برای آزادی خاک ایران اسلامی با دشمن بعثی جنگیده بود.
واقعه شهادت مهدی ابراهیمی و مریدان مکتب امام خمینی(ره) امسال در حالی از سوی نمازگزاران گرامی داشته می شود که به مناسبت «روز بزرگداشت شهدا» فضای شهرهای ایران اسلامی رایحه دل انگیز فرزندان جهادی را گرفته است.
سرکار خانم ابراهیمی اطلاعات اندکی از زندگی و فعالیت های شهیدان واقعه تروریستی نماز جمعه منتشر شده است بنابراین اگر موافق باشید این گفت و گو را با مرور زندگی و مهدی عزیز در سالهای منتهی به انقلاب شروع کنیم؟
بله آقا مهدی از دوران دبیرستان کمابیش به فعالیت سیاسی می پرداختند. دوران گرفتن دیپلم او با نهضت امام خمینی(ره) همزمان می شود. اواخر سال 1356 ما زندگی مشترک تشکیل دادیم و خداوند دو فرزند دختر و پسر به ما عطا کرد.
درباره فعالیت سیاسی اش من شنیده ام خانواده او حضور گسترده در روزهای انقلاب داشتند. در این باره بیشتر توضیح دهید؟
همینطور هست اعضای خانواده اش در خط مبارزه با رژیم بودند طوری که نیروهای ساواک علاوه بر پدر و عموهایش را تحت تعقیب و بازداشت قرار داده بودند عوامل رژیم چند مرتبه تلاش کرد تا مهدی را هم بازداشت کنند اما موفق به فرار از چنگ ماموران شده بود.
همراه بسیاری از جوانان پرشور دانش آموز و دانشجو در آن مقطع، مهدی در تجمعات فعال بوده است. آنها جلسات مذهبی برپا می کردند او چند بار توسط ماموران ساواک تعقیب و هدف ضرب و شتم قرار گرفته بود. به این دلیل که به سازماندهی راهپیمایی و نیز تشویق سربازان به فرار از پادگان و افسران به سرپیچی از فرماندهان مبادرت می کردند.
در ایام مبارزات بویژه سال منتهی به انقلاب مرا هم به اتفاق خودش می برد و خاطره شیرینی از آن روزها برای ما برجای گذاشته است. با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز انقلاب فرهنگی که منجر به تعطیلی دانشگاه ها شده بود، به کمیته انقلاب اسلامی پیوست. این نهاد در آن روزها نقش بسیار تعیین کننده در به میدان آوردن نیروهای جوان انقلابی داشت.
جالب است بگویم که در این مدت مهدی صرفاً از راه تدریس و معلمی معیشت ما را تأمین می کرد. مهدی یک معلم بود. مهدی از فارغ التحصیل های رشته ریاضی در دانشگاه شریف بود و کار تدریس را از همان دورانی که دانشجو بود شروع کرد. مدتی ریاست مدرسه صدرایی را عهده دار شد.
از نکات جالب در موفقیت علمی مهدی این بود که او به زبانهای عربی و انگلیسی به صورت کامل و به فرانسه تسلط نسبی داشت. اما شاید برای شما جالبتر از این، تحصیل همزمان مهدی در علوم دینی بود. با علاقه گسترده ای که به تحصیل در حوزه داشت مدتی را در قم ساکن شد. او دوره آموزش و تعلیم را مدتی نزد فرزند شهید بهشتی گذراند. در این راستا متون مذهبی بسیاری خواند، بویژه کتابهای مرجع مثل تفسیرهای المیزان علامه یا کتاب اصول کافی. اما با شروع جنگ و مأموریتهای سنگین، بحث دفاع از انقلاب و آزادسازی اراضی اشغال شده توسط بعثی ها، کارمطالعاتی او هم ناقص ماند.
بعد از پیروزی انقلاب نیز وارد نهادهای انقلابی سپاه و کمیته انقلاب شد. هنوز از حضورشان در این نهادها زمانی چندانی نگذشته بود که جنگ شروع می شود و مهدی همراه جوانان همفکرش راهی جبهه های غرب و کردستان می شود. او در مدت سه ماه در مناطق مختلف کردستان به در عرصه نظامی و فرهنگی فعالیت می کند وقتی به جبهه جنوب می آید، عملیات خیبر کلید زده شده بود.
دغدغه جوانان آن روز از جمله مهدی جنگ بود که به سفارش و توصیه امام (ره)، در رأس امور قرار داشت و این که آنها از هیچ فعالیتی برای جبهه دریغ نمی کردند تا حدی که حتی پیکان قدیمی خود را فروخته و پولش را به جبهه تقدیم کرده بود.
از برخی دوستان آقا مهدی شنیده ام ایشان فعالیتهای دیگری در حوزه های فرهنگی هم داشتند.
قبل از این که به این سوال شما پاسخ دهم لازم است به این نکته اشاره کنم که در خصوصیات نسل جوان آن روز مثل مهدی عشق و علاقه شان به امام خیلی بارز بود. دائم گوشش به سخنرانی های امام بودند و هر دوستوری از سوی ایشان را به عنوان حکم الهی دنبال می کردند از جمله موضوع حضور در میدان جنگ را.
مهدی در روش زندگی اش به نماز بویژه به صورت جماعت توجه خاصی نشان می داد، همیشه سعی می کرد نمازش را به جماعت و در مسجد بخواند. اعضای خانواده را هم به این حرکت تشویق می کرد.
در مسجد مجموعه ای از فعالیت های فرهنگی را به راه انداخته بودند از جمله برنامه مطالعه کتاب و تلاوت قرآن. خودش هم بخش قابل توجهی از قرآن را حفظ کرده بود.
در خاطراتش هم احتمالاً خوانده اید که چند بار ابراز کرده بود که آرزو دارم زندگی من با جهاد و شهادت پایان پذیرد. همین موضوع را به خانواده نیز بیان کرده بود او گفته بود که «اگر بدانید مقام شهید تا کجاست آرزویی جز شهادت نخواهید کرد».
بدون اغراق بگویم که مهدی از قبل خود را برای چنین روزی آماده کرده بود. روزهای دوشنبه و پنچشنبه روزه می گرفت به دیدار خانواده های شهدا می رفت.
از جزئیات روز شهادتش هم چیزی به خاطر دارید؟
بله، شب قبل از شهادتش را با بچه های بسیج در مسجد گذرانده بود. صبح نیز بعد از استراحت کوتاه همراه خانواده برای اهدای خون به مجروحان جنگی به مراکز سیار انتقال خون رفته بود سپس راهی دانشگاه تهران و محل نماز جمعه شده بود. قبل از همه از خبر شهادت مهدی، خواهر زاده اش که 8 سال بیشتر نداشت مطلع می شود. آن روز بسیاری از خانواده ها برای خنثی کردن تبلیغات دشمن با بچه هایشان به نماز آمده بودند خواهرزاده اش برای لحظاتی جهت خوردن آب از دایی اش جدا می شود در این هنگام انفجار رخ می دهد و او از کت شهید که روی درخت آویزان مانده بود، متوجه شهادت او می شود./حیات طیبه